معانی مختلف کلمه get در زبان انگلیسی
تاریخ انتشار: 24 اکتبر 2018
آخرین بروزرسانی: 24 اکتبر 2019
معانی مختلف کلمه get در زبان انگلیسی در این مطلب مورد ارزیابی قرار خواهید داد. در پست قبلی به تحلیل کامل معانی مختلف کلمه have در زبان انگلیسی پرداختیم. همانند کلمه have کلمه get نیاز از پرکاربردترین کلمات انگلیسی است.
معانی مختلف کلمه have در زبان انگلیسی می تواند به درک بهتر معنای این واژه کمک کند. دانستن معنای ضمنی و تحلویحی آن برای زبان آموزان و مترجمان بسیار پرکاربرد و مفید خواهد بود.
get
به دست آوردن، گرفتن، كسب كردن، تحصيل كردن (چيزى)، گير آوردن، دريافت كردن
to get money
پول به دست آوردن
he got a good seat
صندلى خوبى گير آورد.
he got no answer
جوابى دريافت نكرد
رسيدن به، وارد شدن، رفتن
to get home early
زود به خانه رفتن
he got to school at 8 o’clock
ساعت 8 به مدرسه رسيد.
(از راه تلفن و راديو و غيره) ارتباط برقرار كردن
get the B.B.C.!
راديو لندن را بگير!
get Esfahan so I may talk to my brother
اصفهان را بگير تا با برادرم حرف بزنم!
رفتن و آوردن
get me some tea!
قدرى چاى بيار!
go get the books!
برو كتابها رابياور!
شدن
to get a disease
بيمار شدن
to get sad
اندوهگين شدن
فهميدن، درك كردن
I don’t get it
آن را درك نمىكنم.
وا داشتن
get her to sing
وادارش كن آواز بخواند.
get the door to close properly
كارى كن كه در درست بسته شود.
كردن، باعث شدن، محكوم شدن
he got his hands dirty
دستهايش را كثيف كرد.
he got ten years for robbery
به جرم دزدى ده سال محكوم شد.
آبستن شدن يا كردن، توليد كردن، پس انداختن (در مورد حيوانات)
he got her with child
او را آبستن كرد.
(عاميانه) مجبور بودن، الزام داشتن، بايستن
he has got to go
او بايد برود.
(عاميانه - معمولا با evah يا sah) داشتن
he has got blue eyes
او چشمان آبى دارد.
فايق آمدن بر، از پا درآوردن، تسلط يافتن
his illness finally got to him
بالاخره بيماريش او را از پا درآورد.
one of these days they will finally get him
يكى از اين روزها بالاخره به حسابش خواهند رسيد.
خوردن به
the bullet got him in the leg
گلوله به پايش خورد.
به عنوان فعل معين و فعل مجهول
to get praised
مورد تحسين واقع شدن
توله، بچهى حيوان
(تنيس) برگشت توپ
——————————————————————————–
* get about
از جايى به جايى رفتن، تحرك داشتن
معاشرت زياد كردن، رفت و آمد كردن
(خبر و غيره) پراكنده شدن، منتشر شدن
* get across
به وضوح بيان كردن، تفهيم كردن
فهميدن، درك كردن
* get after
(عاميانه) تعقيب كردن، پاپى كسى شدن، وادار كردن
* get along (with)
سازگارى داشتن (با)، مماشات كردن با
* get around
(به جاى برخورد با چيزى آن را) دور زدن
رجوع شود به: tuoba teg
* get around to
وقت يا فرصت (انجام كارى را) داشتن، مجال داشتن
(به كارى) پرداختن
* get at
رسيدن به، نزديك شدن، دست يافتن
آگاه شدن به، دريافتن
اشاره كردن به، كنايه وار گفتن
(با تهديد يا تطميع) تحت تاثيرقرار دادن
what are you getting at?
منظورت چيست؟
* get away
رفتن، عزيمت كردن
گريختن، فرار كردن
آغاز كردن (مسابقه)
* get away with
(خودمانى) جان سالم به در بردن، گيرنيفتادن، قسر در رفتن
* get back
بازگشتن
باز يافتن، دوباره به دست آوردن
عمل متقابل كردن، تلافى كردن
someday, I’ll get back at him
روزى سزاى عملش را خواهم داد.
* get behind
به عقب يا پشت (چيزى) رفتن
پشتيبانى كردن، حمايت كردن
(در پرداخت قسط يا قرض) عقب افتادن، نكول كردن
he gets behind in his rent payment
در پرداخت كرايه نكول مىكند.
* get by
كفاف دادن، پذيرفتنى بودن
گير نيفتادن، قسر در رفتن، دستگير نشدن
گذران كردن
he gets by with a little income
او با درآمدى كم گذران مىكند.
* get down
پايين رفتن
(از اسب و اتومبيل و غيره) پياده شدن
* get down to
(به كارى) پرداختن، مورد ملاحظه قرار دادن
let’s get down to details
بياييد به جزئيات بپردازيم !
* get in (on)
داخل شدن، وارد شدن
ملحق شدن يا كردن (به دسته يا كلوپى)، پيوستن به
صميمى شدن با، رابطهى نزديك برقرار كردن با
* get it
فهميدن، درك كردن
تنبيه شدن، ادب شدن
* get nowhere
به جايى نرسيدن، موفق نشدن، به هدف نرسيدن
I tried to convince her but I got nowhere
كوشيدم او را مجاب كنم ولى به جايى نرسيدم.
* get off
پياده شدن، خارج شدن از، برون شدن
I got off the train in Ghom
در قم از ترن پياده شدم.
رفتن، عازم شدن، (هواپيما) به پرواز درآمدن
گريختن
از مجازات نجات دادن، رهايى دادن، (جرم را) تخفيف دادن
(مسابقهو غيره) آغاز كردن
گفتن، اداكردن
تعطيلى يا مرخصى داشتن
do you get off for Norooz?
آيا نوروز تعطيلى داريد؟
* get off on
(خودمانى) برخوردار شدن از، لذت بردن از
* get on
داخل شدن، روى (چيزى) رفتن، سوار شدن
پوشيدن، به پوست خود ماليدن يا زدن
ادامه دادن، پيشرفت كردن
پير شدن
he is getting on in years
دارد شكسته مىشود.
امرار معاش كردن، ساختن با
جور بودن با، (در مورد مد و رنگ) به هم خوردن
* get (one) off
(خودمانى) نشئه شدن، سرمست شدن، انزال كردن
* get on for
(انگليس) نزديك شدن يا بودن، بالغ شدن بر
* get out
بيرون رفتن، خارج شدن
رفتن، عزيمت كردن
بيرون آوردن، در آوردن
افشا شدن
منتشر شدن يا كردن، اعلام شدن ياكردن
* get over
بهبود يافتن، جبران كردن، دوباره به دست آوردن، بازيافتن
he got over his losses
ضررهاى خود را جبران كرد.
فراموش كردن، ناديده انگاشتن
Hassan was offended but he soon got over it
حسن رنجيده شد ولى به زودى آن را فراموش كرد.
* get rid of
از سربازكردن، دك كردن
* get somewhere
موفق شدن، به جايى رسيدن
* get so (that)
(عاميانه) كار به جايى رسيد كه
it got so that I could not tolerate him anymore
كار به جايى رسيد كه ديگر نمىتوانستم او را تحمل كنم.
* get there
(عاميانه) موفق شدن، به جايى رسيدن
* get through
تمام كردن، خاتمه يافتن، به پايان رسيدن
دوام آوردن، باقى ماندن
ارتباط برقرار كردن، تفهيم كردن
I couldn’t get my meaning through to him
نتوانستم مقصود خود را به او بفهمانم.
* get to
ارتباط برقرار كردن با، دسترسى يافتن به
(با تهديد و تطميع) تحت تاثير قرار دادن
* get together
جمع آورى كردن، گرد آوردن، انباشتن
تجمع كردن، گردهم آمدن
(عاميانه) توافق كردن
* get up
برخاستن، پاشدن، بلند شدن (از صندلى يا بستر)
به هم جور كردن، انشا كردن، سازمان دادن

عالییی بود